الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

358

إحياء علوم الدين ( فارسى )

و اما چون حال تو سخا و بخشيدن و تكفل حاجت درويشان و تعهد جماعتى از صلحا باشد ، پس آن چه زيادت از اندازهء حاجت تو باشد بگير . چه آن زيادت از حاجت درويشان نيست ، و در رسانيدن آن بديشان مبادرت كن ، و ذخيره مساز ، چه در نگاه داشتن آن اگرچه يك شب باشد فتنه و ابتلاست ، چه بسى باشد كه در دل تو شيرين شود و آن را نگاه دارى و بر تو فتنه گردد . چه طايفه‌اى متعرض خدمت درويشان شدند و آن را وسيلت توسع در مال و تنعم در طعام و مشرب ساختند ، و آن هلاك است . و كسى كه غرض او رفق و جستن ثواب باشد ، او را روا كه وام كند بر حسن ظن به خداى ، نه بر اعتماد پادشاهان ظالم . پس اگر خداى او را از حلال روزى كند ، بگزارد ، و اگر پيش از گزاردن بميرد ، خداى - عز و جل - از او بگزارد ، و غريمان او را از او خشنود گرداند . و ليكن به شرط آن كه وام دهنده را حال او مكشوف باشد ، و او را به وعده‌ها نفريبد ، بلكه حال خود بر او كشف كند تا بر وام دادن او به بصيرت اقدام نمايد . و وام چنين كسى واجب باشد كه از بيت المال و از زكاتها گزارده شود . و حق تعالى گفت : وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمَّا آتاهُ اللَّهُ « 54 » [ 270 ] ، اى ، هر كه روزى او بر او تنگ گردد گو نفقة كن از آن چه خداى او را داده است . گفته‌اند كه معنى اين آن است كه يكى از دو جامهء خود گو به فروش . و گفته‌اند كه به جاه خود گو وام كن ، چه آن از آن است كه خداى - عز و جل - او را داده است . پس يكى از ايشان گفت كه خداى را بندگانند كه بر قدر بضاعتهاى خود خرج كنند ، و خداى را بندگانند كه بر قدر نيكو گمانى به خداى خرج كنند . و يكى از ايشان در وقت وفات مال خود سه طايفه را وصيت كرد : اقويا ، و اسخيا ، و اغنيا را . گفتند : اين جماعت كيان‌اند ؟ گفت : اما اقويا ، اهل توكل‌اند بر حق تعالى ، و اما اسخيا ، اهل نيكو گمانىاند به خداى - عز و جل ، و اما اغنيا ، اهل انقطاع‌اند به حق تعالى . پس هر گاه كه اين شرطها در او و در مال و در دهنده موجود شد ، گو : بستان . و بايد كه آن چه گيرد از خداى داند نه از دهنده ، چه دهنده واسطه‌اى است كه او را براى دادن مسخر گردانيده‌اند ، و او به دادن مضطر است به دواعى و ارادت‌ها و اعتقادى كه بر وى مسلط كرده‌اند . و آمده است كه يكى از مردمان شقيق بلخى را با پنجاه كس از اصحاب او بخواند ، پس مايده‌اى خوب بنهاد ، و چون شقيق بنشست اصحاب خود را گفت كه اين مرد مىگويد كه هر كه نداند كه من اين طعام ساختم و پيش آوردم ، طعام من بر او حرام است . پس همه برخاستند و بيرون رفتند ، مگر جوانى كه در توحيد در درجه كم از ايشان بود ، پس صاحب منزل شقيق را گفت كه مقصود تو از اين چه بود ؟ گفت : خواستم كه توحيد همهء ياران خود بيازمايم . « 55 » و موسى -

--> ( 54 ) طلاق 65 - 7 . ( 55 ) شرح زبيدى : قال أردت اختبر توحيد اصحابى كلهم ( هل كمل توحيدهم ام لا . فان كمال التوحيد ان لا يرى في الوجود فاعلا الا اللّه ، و ينكر الوسائط فإنهم مسخرون بإذن اللّه 9 - 302 ) .